سلام .سلامی از چشمه ی زلال عشقمان و سلامی به صداقت عشق من و عاشق
می خواهم بگویم من فقط به خاطر تو نفس می کشم و به خاطر تو زندگی می کنم
امید در کلبه ی عشق دارم به خاطر توست ارزویی که در دل دارم
برای بیرون امدن پافشاری می کند و حال در یک کلام می گویم فقط به خاطر تو

برایت از چه بنویسم از مهری که در رودخانه قلبم جاریست یا از طوفان سهمگینی که در دلم غوغا به پا کرده و از اوراقی که سطر به سطر نام تو و عشق تورا در خود جای داده ....
ای مهربان ترین دفترم صد برگ دارد و من هر صفحه را با نام تو و یاد تو پر کرده ام
و سرانجام به زیباترین نکته هستی رسیده ام
بودن به یاد تو و به خاطر تو

به دنبال کسی نباش که با او زندگی کنی
به دنبال کسی باش که نمی توانی بدون او زندگی کنی

انتظار خلاصه ای از نام زیبای توست چقدر دلنشین است عمری نشستن در کمیننیم نگاهی از تو و به تصویر کشیدن لحظه ی امدن پر از غرور و مهربانی تو با عاشقان چشم به در دوخته
ای زیباترین مفهوم هستی کاش به دوری امر کنی تا برای یک چشم به هم زدن هم که شده دیوار جدایی را از بین من و تو بردارد
و بتوانم یک دل سیر نگاهت کنم که تمام عمر من به نیم نگاه تو می ارزد

چند گاهی است با تو اشنا شدم و ان لحظه بود که عشق گمشده خود را یافتم و ان دم بود که عشق باران برایم معنای دیگری پیدا کرد
شاید تو همان عشق کودکی باشی که در سبزینه خاطراتم نهفته بودی
شاید تو هم سیب سرخ اکنون رنگین کمان هفت رنگ برایم هفتاد رنگ دارد
شاید هم به همین سادگی از پس تاریکی ها بیرون امدم و این ارامش بود در میان غوغاست
شاید تو یکی از خاطرات شیرین نه ان ستاره یلدا باشی یا ان ارزوهای گمشده
تو ان عشق ابدی هستی که در خانه امید دلم جا باز کردی می دانم که با تو می توان نیمه تاریک یک سرنوشت را روشن دید و تو به من فهماندی که تعبیر یه رویا در دست سرنوشت است و ان زمان بود که دیگر سایه های تردید برایم معنا نداشت و جای ان حقایق شیرین برایم بهترین معنا بود و تو به من اموختی که در اینه شکسته هم می توان نگاهی در اینه داشت
همیشه فکر می کردم که خانه ی عشق در دشت ارزوهاستاما تو گفتی که بوی خوش زندگی در رویای واقعی است و این را یقین دارم که تو برایم تولدی دیگر بودی نیمه تاریک یک زندگی
با تو سفری داشتم به رویا تو هر روز برایم سبز تر می شوی
اری تو همان سبزینه سبز هستی که همیشه به دیدارم می ایی!!!

وقتی دلم به رد می اید و کسی نیست که به حرفهایم گوش کند وقتی تمام غم های عالم در دلم نشسته است
وقتی احساس می کنم دردمندترین انسان عالمم وقتی تمام عزیزانم با من غریبی می کنند و کسی نیست که حرمت اشکهایم را در نیمه شب حفظ کند بی اختیار از کنار انهایی که دوستشان دارم می گذرم و به کنار تو می ایم تا عشق خود را به انها نشان دهم


زندگی همیشه بهار نیست و نخواهد بود روزی ابر خزان بر ان سایه می افکند و مرا از تو جدا می کند اگر روزی در این دنیا به دنبال من بگردی و نتوانی نام و نشانی یا اثری از من بدست اوری فقط برای شادمانی روحم قطره اشکی بریز به دروغ هم که شده یک بار بگو دوستت دارم!!!



عزیزم !من مانند کبوتری هستم که در اسمون به دنبال تو می گردم بالهایم خسته است دلم پریشان چون لحظه دیدار نزدیک هست پس بگذار چشمهایم را به چشمهایت بدوزم
وحقیقت عشق خودم را نسبت به تو بیان کنم اگر بین ما هزاران فاصله افتاد تو که به دنبال من نخواهی امد پس بگذار من دانبالت بیایم

اری روزی من هم زندگی ارام و زیبایی داشتم همرا با صمیمیت.محبت.عشق وعلاقه ولی اینک از ان همه زیبایی حتی ذره ای نیز باقی نمانده است
همه پرواز کردند و رفتند درست مانند زیباترین عشق زندگی من که رفت تا به همه ثابت کند که اگر بخواهد می رود و رفت!!!
رفت و با رفتنش بفهماند گه از زندگی خسته شده است از صمیمیت ها و محبت ها که هر روز و شب با او بود و همراه او رفت کی می شود باز همان روزها را زنده کنیم ولی اغما رفت زندگی کند از من هم نیز خسته شده بود
اری او خستگی خود را به زبان نمی اورد ولی از نگاه ها و حرف های او فهمیدم که دیگر مرا نمی خواهد اما غافل از اینکه من او را دوست داشتم و خواهم داشت
اری رفت ولی نمی دانم چرا مرا تنها گذاشت و سرنوشتم شکست خورد



با عشق به زیباترین غزل زندگی ام
تو را مثل پاکی پاییز و سپیدی سحر ابی اسمان دوست دارم
تو را مثل یاس ها شب بوی شب ها نگاه نقرهای مهتاب دوست دارم
تو را مثل سفری سبز صبحی صورتی و دلی دلتنگ دوست دارم
تو را مثل خودت و مثل اب و اینه دوست دارم
عاشقانه غزل هایم را به تو تعارف می کنم

تقدیم به تک ستاره اسمان دلم
دوست دارم دو چشمم را بدهم و دو ستاره قرض بگیرم
تا سنگ فرش نورانی جاده ای باشد که تو می خواهی از ان بگذری
وبه فردا برسی
بودن در کنار تو ارامش و اسایش جاودان است وقلب من همیشه به همین امید می تپد

ای سربلند تر از هرفصل و ای با شکوه تر از ماه
تو را دوست دارم
تو را که زاده فصل سبز انتظاری
تویی که نگاهت .کلامت.سلامت همه بوی بهار می دهد
ونارنج نور
تو را دوست دارم
بیشتر از انچه تصور کنی

تویی لحظه های تردید باز نگاهم تو رو می دید
یادم اومد که یه روزی دست تو دستم روبوسید
لحظه ها را من میسپارم به دست انتظار
ساز دل خستگی هامو کنار دلت می ذارم
ای همیشه مهربونم
کجایی....بگو کجایی

نه شکسته این دلم .نه ستاره است دوچشمم
با این همه سراسر شب را سراسیمه در باران دویدم
امیدوارانه به راه تو نشسته ام و رشته عشقت را نگسته ام
نه به رودها به سوی افقهای کبود رفته ام نه با درختان سرم را بالا گرفته ام
با این همه به شوق امدن تو کودکانه تقویمها را ورق زدهام و گرد انتظار را از صورت اینه پاک کرده ام و روز امدنت را از پرنده ها پرسیدم
نه چون سروها و کجها سبز بهاری ام نه با درختان بلند نه چون دل عاشقان سرخ و اناری ام با این همه هیچ وقت چشمهای تو را فراموش نکرده ام و دفترم را از عطر خوش دستهایت بی نصیب نگذاشته ام

می دانم که سرانجام یک روز روشن تر از این خورشید تکراری می ایی
وگوهستانهای مغرور را اب می کنی و ابرها کلاهشان را به احترام تو بر می دارند
من سیاه مشقهایم را در چشمه عسل می شویم و کنار عاشقانت می ایستم ایا تو به من هم نگاه می کنی؟
می دانم به خودت سوگند می دانم که فرسنگها از فطرتم دور افتاده ام
فرشته ها دیگر مرا نمیشناسند پیراهنم دیگر شبیه ملکوت نیست و کفشهایم راه را گم کرده اند
اماهر روز صبح زود بیدار می شم موهایم راشانه می زنم و کنار پنچره ای که هر گز تعطیل نیست می ایستم
تا شاید عبور با شکوه تو را ببینم
می دانم .می دانم که از شب تاریکترم و از زهر هلال تلخ تر
می دانم که پاهایم در پاییزاست ودستهایم در زمستان و برفهای لجوج کلماتم را پوشانده اند
اما سالهاست که به امید دیدن تو شمع کوچکی را در قلبم روشن نگاه داشته ام
دلم برایت تنگ شده برای خنده هایت
برای نگاهت
مشتاقانه منتظر دیدارت هستم
دوستت دارم به خدا قسم دوستت دارم
الان می فهمم من بدون تو هیچم هیچ
اغوشم را به سویت باز کرده ام

فرشته ی من پناه وجودم از دعاهای اسمانی توستو ماوای دلتنگی هایم.قلب مهربان تو به چشمانت که می رسم باران رهایم نمی کند
تمام گلهای ملکوت فدای یک لحظه نگاه تو

مهربانا باید امشب بودم بی صدا تا خلوت شبهای دل انگیز
دعامن که در گمنام ترین نقطه صحرای جنون جامانده ام باید امشب بروم تا که شاید انتظار کهنه ام پایان بگیرد مهربانم در کنار غنچه های نشکفته بهار منتظر باز شدن غنچه ای شدم که تو را به زندگیم هدیه کند و گلهای همیشه بهار را در دستهای خسته و تنهای من بگذارد

چه ساده و بی الایش ازندگی را در اشیانه گرمم سر می کردم
وقتی که شکوفه های نور بر شاخه احساسم می رویید
تنهایی ام را گلهای عشق تزیین می کردند.....
اما مگر می گذارند خارهای بی رحم و بی احساس؟!؟
و حالا مثل کبوتری بی پروبال حسرت پروازهایی رادارم که...
سوگند به لحظه های پاک انتظار یک روز به سوی تو پر خواهم کشید

وقتی در ایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که پشت یک پنچره بارانی شنیدن جمله هایت به اندازه لحظه اییفرصت نمی گذارد
کسی هست می شد به او پناه برد کسی که شب دلتنگی ها را با او می توان قسمت کرد
نگاهت را از سنگفرشهای خیس و سرد کوچه های باران زده جداکن
تا چه وقت می خواهی در کوره راههایی که برای خودت ساخته ای قدم برداری؟
تا چه وقت می خواهی یاسهایت را به ساقه گلهای گلدانهای اتاقت پیوند بزنی؟
می توانی از تاریکی ها گذشت می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت
شب دلتنگی هایت را با او قسمت کن تنها با او....!!!؟

تو را با کسی قسمت نخواهم کرد تو سهم من از بهشتی
نام تو و چهره ی تو برای من طراوت بهاریست
که دریا و باران هم به ان حسادت می کنند
سر به روی مهربانی ات می گذارم و اهسته می گویم دوستت دارم

از پنجره ی کوچک تنهاییم با تو حرف می زنم از پشت دیوار های سنگی یاقایق غم هایم در رودخانه عشق هایم برای یافتن تو تا انتهای ظلمت پارو می زنم
چشمهایم مهربانی تو را از لابه لای شهر ستاره ها باز هم قصه امید را می گوید
اما قلب کوچک من سالهاست که حرفهای شاد در کویر خود ندیده است
از خود سرپناهی ندارم اماجان من ارزویی دارد که خانه ایی در دل اسمانداشته باشیم و هر چند به صورت قلب باشد

امید زندگیم محبوب زیبای من دوستت دارم به حدپرستش
امااین را بدان من همیشه تو را دوست داشتم و تا زنده ام ...
به عشق تو وفادارم و خواهم ماند محبوب من چشمان زیبای تو الهام بخش من است ومن بدون ان هیچم هیچ نازنین مرده ام
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و همه چیز را در کنار تو ارزو می کنم
و بدون تو هیچم هیچ نازنین
نیلوفر زندگی دلم می خواست تو هم به اندازه ایی که من تو را دوست دارم دوستم داشتی

عزیزم خواستم چیزی که مدتهاست شمع وجودم را می سوزاند و خاکستر می کند عشق توست
وقتی تو را می بینم زبانم قدرت تلکم و چشمانم دیدن چهره دلپذیر تو را ندارد و ساکت و خاموش از کنارت می گذرم
وقتی که روی زیبایت را می بینم شعله های ناشناخته ای در درون قلبم زبانه می کشد و می خواهم با تمام وجودم فریاد بزنم و بگویم
ای یگانه عشقم دوستت دارم
ولی جرات این کار را نیز ندارم
پس بر روی قلبم می نویسم یاد تو را تا همیشه زنده نگه می دارم
و((دوستت دارم))

از کدام سمت سلام کنم از کدام جاده به سویت اغوش بگشایم
ای بهار مهربان گلدان های مرا نادیده نگیر
باغچه کوچک مرا فراموش مکن
دست هایم خالی است
چیزی برای تو ندارم اگر بپذیری دلم را در گلبرگ های بهاری بپیچم و به تو هدیه می کنم
اگر بپذیری کلماتم را در مسیر قدمهایت قربانی می کنم

هر شب نگاه توست که در اندیشه ام جان می گیرد
من هر شب با باران چشم خود گیاه عشق را ابیاری می کنم
و این را بدان که قلبم برای ابد جایگاه عشق جاودانی تو خواهد ماند
ای هستی بخش زندگی ام با تو بودن دوای قلبم و جدایی تو چون خار در قلبم فرو می رود
ارزو دارم صد بار بمیرم اماغم را در خانه ی چشمانت نبینم

ای مردم ای کسانی که مامور دفن من هستید
مرا در تابوتی سیه بگذارید تا بدانند در سیاهی زندگی کرده ام
چشمهایم را باز نگه دارید تا بدانند چشم انتظار بودم
دستهایم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند که یکی را خواستم ولی به دست نیاوردم
چشمهایم را باز نگه دارین تا شاید عبور با شکوه او را ببینم
و به جای قلبم تکه یخی بگذارید که سپیده دم قطره قطره اب شود
نمی دانم گفتن سخن سخت است یا اسان
ولی می دانم عوامل زیادی بر افکارم حق لازم است
نمی دانم حرفهایم را از کجا اغاز کنم ولی نبایستی تو احساس کنی من دوستت ندارم
ولی حرفهایم در دلم نهفته است که نمی توان تمام انها را توضیح دهم
ولی می خواهم تو را مطمئن کنم که تو را صادقانه و بیشتر از گذشته دوست دارم و هر روز که می گذرد بیشتر دوستت دارم
دیگر هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند از عشق و علاقه ای که نسبت به تو دارم و داشتم و از یادببرم
برگرد که دلم خیلی تنگ است و تنها مانده ام

من از چشمهای شبنم زده مهتاب امده ام
از کنار جوانه های عشق و طنین قلب شکسته ام و چشمان
باران خوردهام
امده ام تا دوباره در اغوشت بگیرم و برایت از تنهایی شبهای غربت بگویم از احساس باران هنگام لمس زمین

ای کاش می شد سکوت غریبانه نیلوفر های اسیر مرداب را معنا کرد!
ای کاش می شد صحبت های گل با پروانه را فهمید
ای کاش می شد بیشتر مهربان بود و عاشقانه دیگران را دوست داشت
ای کاش می شد طبیعت را درک کرد و به راز گل سرخ پی بردو دنیا را از دریچه دیگری تفسیر کرد
ای کاش می شد دل را با محبت و ارامش را با قلب پیوند زد......
معنی های گل رز
رزسرخ.بی ریا زیبایی شجاعت احترام تبریک(دوستت دارم)
رزسفید.پاکی معصومیت راز سکوت فروتنی (عشق من به تو خالصانه است)
رزصورتی.قدردانی ستایش همدلی لطافت شادکامی (باورم کن)
رز زرد.شادمانی رفاقت شوق حسادت اغاز دوباره (فراموشم نکن)
رزبنفش.عشق در نگاه اول
رزقرمزسیر.سوگواری
رزنارنجی.اشتیاق شیفتگی ارزوی تو
رزسیاه.مرگ
غنچه رز.نماد پاکی و زیبایی جوانی عشق نو
ترکیبی از رزسفید و سرخ.اتحاد وسازش
یک شاخه گل رز.سادگی سپاسگذاری عشق تازه
رزکاملا شکفته.من متعلق به تو هستم و هنوز دوستت دارم
یک شاخه گل رز سرخ.((دوستت دارم))
دسته گل رز.قدردانی و پیوند عشق
رز سفید عروس.عشق مبارک و فرخنده
دسته گل رزکوچک.((من به یاد تو هستم))

روزهای جدایی پشت سرهم می گذرد و هر روز که می گذرد دیوانه تر نسبت به روز های دیگر
می بایست محبت و عشق دیروز فراموش می شد ولی چنین نبود بلکه روز به روز شعله ور تر می شد باورم نیم شد که ایا جدایی بین من و تو دیرینه است
در همه حال فکر می کردم که در رویا به سر می برم و به امید اینکه لحظه ای دیگر از خواب بلند می شومو همه چیز به فراموشی سپرده می شود
ثانیه ها را می گذرانم اما تا کی
تا کی باید منتظر بود تا کی باید انتظار می بایست کشید
ایا ارزش این همه رنج و غم و غصه را دارد
ایا لایق ان هست که به خاطر ان شب و روز گریست ایا و ایا های دیگر.....
ولی این را می توانم بگویم که عزیزم دوستت دارم

این نامه را دز پایان روزی سرد و غم انگیز برایت می نویسم اسمان پر از ابرهای سیاه است دلم سخت گرفته تصویر تو اکنون در مقابلم جان گرفته و چون خواب در چشمانم می چرخد

به لوتی گری کما و به غمناکی بالای شهر و پایین شهر
به خوشمزگی شام اخر و بامزگی 13گربه روی شیروانی
به فداکاری چشمان سیاه و به سوزناکی بوتیک و به مهربانی سام و نرگس به شیرینی زهر عسل و جذابیت گل یخ به گذر عمر زمانه بهت می گم
دوستت دارم
با تو حکایت دگر این دل ما به سر کند
شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند
باورمان نمی شود بر سرما نمی رود از گذر سینه ی ما یار دیگر گذر کند
شعر وسیع شنیده ام از دل درد کشیده ام کور شوم جز تو اگر زمزمه ی دگر کنم
چاره ی کار ما تویی
یاور یارما تو یی
تو به نمی کند اثر مرگ اگراثر کند
مجرم ازادیمنم
تن به جزای داده منم
قاضی درگاه تویی
حکم سحرگاه تویی
مقصد و مقصودم تویی
عشقم و معبودم تویی
از تو هزل نمی کنم سایه اگر اثر کند
اگر نامه ام با نام تو اغاز می شد اگر دفترم با یک اشاره تو باز می شد
اگر دستهایم با نفس تو گرم می شد
اگر از روزگار خسته نبودم
باز می توانستم همسایه یاس باشم یا همبازی پروانه ای با احساس باشم
اگر دیوار های سرد روبرویم قد نمی کشیدند
اگر بادهای ولکرد سیب هایم را از شاخه نمی چیدند اگر ارزوهای ریز و درشتم پرپرنمی شد
اگرهمه رودخانه ارام بودند اگر زمین و زمان رام بودند
اگر لباس فطرتم الوده نیرگ نمی شد
و اگر دل دریایی ام سنگ نمی شد باز می توانستم با ستاره ها تا صبح بیدار باشم یا عاشقانه در حسرت دیدار باشم
اگر افتادن برگ را باور می کردم
اگر امدن مرگ را باور می کردم
اگر از عشق غافل نمی شدم
اگر این همه غافل نمی شدم
اگر تپش قلب تو را فراموش نمی کردم
اگر فانوسهای خاطر را خاموش نمی کردم
اگربا اتفاقی که افتاد نمی رفتم و اگر از یاد تو چون باد نمی رفتم
باز می توانستم با تو اغاز شوم یا درون غنچه بمانم و راز شوم
اگر کوچه های زندگی بن بست نبود اگر دل ساده ام بت پرست نبود
اگر پیوسته سبزه ها و درختان را دعا می کردم
اگر نیمه شبها تو را صدا می کردم
اگر از همه جایی خبر نمی شدم
و اگر بسته کاش و اما واگر نمی شدم
باز می توانستم نام تو را بر زبان بیاورم
یا الااقل دستی به سوی اسمان بیاورم
دوستت دارم فقط همین!!!!

شاید زمانی برسد تمام زندگی را حد فاصه بگذارند
شاید هم نقطه چینهایی که زمین و زمان هم انها را پر نمی کند
با خود اندیشیدم این همه کلمه های نامفهوم از کجا امده اند که هیچ مترادفی ندارند؟
چند سالی می شود هیچ ردپایی از سادگی در خاطره ها نمی بینم
بی شک
کاری هم از دست ویرایش ساخته نیست!!!!
بااین همه......
......
و.....
چشمهایم را می بندم تا هر طور که دلم می خواهد گریه فرشتگان را تماشا کنم
بر سر درختان تاج شکوفه بگذارم و نام اسمانی تو را به پرندگان یاد بدهم
چشمهایم را می بندم تا ناگهان خودم را به رویا های تازه برسانم و از عادتهای کهنه بگریزم
در میان شقایق ها بشینم در کوچه لاله ها اواز بخوانم و دستهایم را به چشمه ای روشن بسپارم
پنچره ها اگر نباشند جهان چقدر تیره است و حجم ارزوهایمان چقدر کوچک است
وچه حقیرند اتاقهایی که بی نفسهای ما در سکوت ایستاده اند
من از بین همه اشیا اینه را بیشتر دوست دارم چون مرا به یاد چشمهای تو می اندازد و هر وقت دلم تنگ می شود می توانم سراغ دیروز را از ان بگیرم
همه چیز از اینه شروع شد در هراینه ای هزاران ترنه موج می زند اینه که باشد بوی بهشت در خیابانها می پیچد و در اشکهای تلخ می توان هزار شمع بی پروانه را دید
چشمهایم را می بندم تا تو را بهتر ببینم و اینه را برای دیدن تو اماده کنم ستاره ها را گرد می اورمخ
در دست هر ستاره یک اینه است و درون هر اینه تو با فانوسی در دست ایستاده ای
چشمهایم را می بندم تا برایت غزلی تازه بگویم اما کلمه هایم را در قلبت جا گذاشتم



اگر روزی نتوانستی
اگر روزی رسید که دیگر نتوانستی بغض کنی و یک دل سیر اشک بریزی
اگر روزی رسید که دیگر نتوانستی خود را به طبیعت بسپاری و به اغوش سبزه ها بروی
و اگر رروزی رسید که نتوانستی زیر نور ماه بشینی و در سکوت شب به ارامش جاودانه برسی
کسی هست که دستان سردو خسته ات را در دست بگیرد وپناهت باشد









خداوندا در این سکوت و تنهایی بار دیگر به تو پناه اورده ام تا پناهگاهم شوی
می دانم اگر رحمتی باشد از توست و اگز عشقی باشد باز هم از توست
ای بخشنده ترین و مهربان ترین با تمام وجود می پرستمت و عاشقانه نام مقدست را بر زبان می اورم
تویی که معنای واقعی عشقی......
فردا روز بزرگی است روز پیوستن من به تو
روز گسترش اسمان و روز بیداری جاودانه ستاره ها
دلم را به دریا می سپارم دریای بی کران خوبی ها دریایی که غم و اندوه مرا پاک کند دل قدرتی دارد که می تواند بر خوبیها حکومت کند
دل اگر متصل به اقیانوس بی کران معنویت باشد و اگر خدایی باشد صحنه های زیبایی از مودب و دوستی را در زندگی ها می افریند
بیا به وسعت تمام خاطراتمان عاشق شویمو قرار بگذاریم که هیچ وقت شقایقی را نچینیم و خار هیچ کلی را جدا نکنیم تا همیشه سوز عشق را دریابیم و یادمان نرود عاشق بمانیم.....
با تو می توانم بهترین شعرها را بسرایم و عاشق ترین انسان معاصر باشم با تو می توانم خدا را بهتر ببینم و صدای نفسهای شقایق ها را بشنوم

تمام حرفهایم را با او در میان می گذارم و غمهایم را به او می سپارم و در عوض شادی و ارامش را از او می گیرم اویی که به خاطر افرینش من هفتاد سال وقت گذاشت .اویی که همه چیز را فقط و فقط به خاطر من افرید
عهد بسته اغم که هر از گاهی از تو و کبوترانت بنویسم
وقتی شعرها تو را می گویند و چشمهاتو را گریه می کنند بیشتر به یادت می افتم
از شقایق بپرس که چقدر دلتنگ شده ام تا در حضور تو جایگاهی بیابم
ولی افسوس که هنوز غریبی ام به تو گوش ستاره های اسمان بارگاهت نرسیده
پس تو را قسم به خدا صدایم بزن

کوچه تاریک دل بن بست بود
عابر این کوچه مردی مست بود
جایگاه اخرین مجنون شده ست
قله ای که در زمینی پست بود
در نگاهت ای مسیحای دلم
نقش کوه بیستون پیوست بود
با تو تا شهر جوانی امدم
گرچه عمرم بیشتر از شصت بود
زندگی میدان جنگ است و ستیز
مرد میدانی چنین بایست بود
لطف اواز قناری داشت دل
چونکه از عشق شما سرمست بود
هرگز از یک دست صوتی نشنوی
ای دریغا مجد تو یکدست بود

چرا هیچ اتفاقی نمی افتد؟
چرا همیشه فراموش می کنم یک قطره از اشکهایم را برایت نگهدارم؟
چرا کسی شعرهای شکسته ام را از روی پیاده رو نمی دارد؟
چرا کسی باور نمی کند خورشید صبحگاهاندر اتاق من به دنیا می اید و شامگاهان در ایوان من میرد؟
تا کی گیسوان بلندت را دانه دانه بشمارم و حرفهایم را کلمه کلمه روی پوست شیرینت بنویسم؟
تا کی پنچره را باز بگذارم تا ابرها یکی یکی بیرون بروند؟
تا کی برای دیدن تو زنده بمانم؟
چقدر هوا خوب است!!! چقدر لاله ها زیبا شده اند بارانهای نقره ای بوی تو را می دهند روز به رنگ نفسهای توست و شب چون چشمهای تو سیاه است
لبهایت را به سلام باز کن مهربان تا زمین هزار سال جوان شود.عشق را به درختان یاد بده و برای گنجشک های که در برف مانده اند کمی شعر بپاش!!!
چرا هیچ اتفاقی نمی افتد؟
چرا کسی اوازهای زخمی مرا نمی بیند؟
چرا کاسه ها همچنان خالی مانده اند؟
چرا هیچ کس گل سرخی روی میزم نمی گذارد؟
من و تو شبیه هم هستیم. شبیه کسی که عاشقانه دنبال بهشت می گردد.شبیه شاعری که دوستمان می داشت.من و تو تشنه ایم.بیا دوباره خودمان را به خداوند معرفی کنیم

دلم می خواهد دشت رویاهایم را با شبنم های بلورین اذین بندی کنم و رنگین کمان را سایبانی کنم بر فرازت...
دلم می خواهد اتاقی برایت بسازم با سنگفرشی از یاس و نرگس وپنچره ای رو به اسمان تا بتوانی ابرها را نوازش کنی و برای ستاره های لالایی بخوانی دلم می خواهد با قطرات باران اینه ای بسازم و در کنج اتاقت بگذارم تا تصویرت در ان نقش بندد و هر گز از ان چشم برندارم
با تو شادم و از همه غمها ازادم با تو نه سکوت که فریادم

وقتی امروز باران بارید از ته دل فریاد زدم اما کسی فریاد مرا نشنید جز ان قطره های خالص باران عشقی که از اسمان بر زمین می چکید
ساعتها بی اختیار زیر باران ایستادم زمان از یادم رفته بود
باران بند امدو من هنوز خسته نبودموشادتر از قبل فریاد می زدم
اری اسمان را دوست دارم

پروردگارا من همان پریشان حال همیشگی ام با چشمانی پر از اشک با قلبی اکنده از درد با دستی که همیشه به سوی درگاهت دراز است
از این دنیای تیره و تار به تو پناه اورده ام
پروردگارا یاریم ده و نگذار در باتلاق دنیا فرو روم
دلم برایت تنگ است دستهایم را بگیر



کاش وقتی دلی گرفت به یاد قلب شکسته اش تا صبح ستاره را مهمان چشمانش کنیم و شقایقهای عاشق را پیشکش قلب نا ارام او
کاش رسم معرفت را هیچ گاه از یاد نبریم
کاش وقتی دلی گرفت برایش سایبانی از مهربانی بسازیم
و دستانی
را که بوی عشق می دهند نثارش کنیم



تو اموزگار درس عشقی در کلاس تو می توان عاشقی را و عشقهای زلال و حقیقی را اموخت تو اموزگار لحظه های نجابت و صداقتی

در گذرگاه شب تک و تنها و بی پناه می دویدم و بی صبرانه منتظر فردا بودم از این بیابان تاریک خسته شده بودم
بار کلماتم بر شانه کاغذ سنگینی می کرد هیچ راه گریزی نبود
دیگر حتی نمی توانستم ارزوهایم را نقاشی کنم و خاطرات فرسوده ام را به دست باد بسپارم
چون تو گرمی دستانت را از من گرفتی
اکنون گلدان یخی قلبم تهی از گل حضورت توست

کهکشانی ترین اسمان زندگی ام را در تو یافتم
وقتی در چشمان مواج پر مهرت نگاه کردم عطر سعادت در وجودم حادثه ای تازه افرید
من به قایقهای شکسته ای که در دلت در حال غرق شدن بودند
خیره شدم تا پاسخی برای سوالهای بی خوابم بیابمپ

امشب به سوگ ارزوهایم نشسته ام و در غم نبودنت اشک فراق می ریزم
امشب شمع حسرت ارزوهای بر باد رفته ذره ذره اب می شودپامشب برای مرگ ارزوهایم لباس سیاه پوشیده ام
کاش امشب کسی برای عرض تسلیت به خانه دلم می امد
کاش امشب تو بودی و دلداری ام می دادیو دفتر کال ارزوهایم را ورق می زدی
اما افسوس که نیستی . زندگی بی تو قشنگ نیست

بهترین در س را از تو اموختم که می گفتی زندگی اینه رفتار ماست هر گونه که باشیم زندگی همان گونه خواهد بود
صبر می کنم تا دستهایم در بهار شکوفه دهند و خانه ام از بوی سیب و گلابی پر شود .صبر می کنم تا ستاره ها راه خانه مرا یاد بگیرند و فانوس ایوانم را روشن کنند